اجتماعی |
وقتي به اين انديشه ها مي رسيدم پوچ گرايي را در پشت اونا مي ديدم. جاي تعجب بود آدما با چه انگيزه اي سخت مشغولند ؟ اون هم حريصانه ! وبعضيا يك گام جلوتر دوبار حريصانه !! وباز هم جلوتر سه بار...!!! وباز جلوتر بي رحمانه وباز....
كجاي كار اشتباهه ؟ يا من بد فكر مي كنم ويا اونا !؟ از هركس سوال مي كردم جوابي كه بتونه اون انگيزه رو در من بوجود بياره پيدا نمي كردم.
ميگن اگه كار خوب كني به بهشت ميري واگه بد به جهنم سوزان ! بعد ميگفتم : واي اين جهنم چقدر بايد بزرگ باشه! مادربزرگ ميگفت:ما ميريم بهشت ولي كافرا نه! ميگفتم كافرا چند نفرن؟ ميگفت زياد ومن مي ترسيدم. مي ترسيدم من هم با اونا قاطي بشم!من رو هم ببرن ! مادربزرگ ميگفت: نگران نباش ، نگران نباش پسرم .و من كمي آروم ميشدم.
پرده رو كه كنار زدم جوابها رو ديدم تو يه اتاق بزرگ نشستن و تا منو ديدن شروع به خنديدن كردند! دنيا زنجيري بزرگ و به هم پيوسته بود. پر از حلقه هاي بزرگ و كوچيك ! بايد تو اين حلقه ها تو هم حلقه اي باشي ! حلقه اي خوب ، با دوام ، به درد بخور...
دنيا را بايد بسازيم : با عشق ، محبت ، مهرباني
دنيا را بايد بسازيم : با تلاش
از موهبت هاي الهي بهره ببريم ، ياور ديگران باشيم ، واز اين زيستن لذت ببريم.
نعمات خداوند را پاس بداريم واز ظلم و تعدي به حقوق ديگران پرهيز كنيم.
خداوند مي فرمايد: من سرنوشت هيچ ملتي را تغيير نخواهم داد مگر آن ملت خود تغيير دهنده باشند.
و حضرت علي (ع) مي فرمايد : در دنيا آنچنان تلاش كن كه گويي هرگز نخواهي مرد و براي آخرت آنچنان بكوش كه گويي فردا خواهي مرد.
عید سعید نوروز و سال نو بر عزیزان مبارک باد

بنام خالق یکتا
اگر انسانی چیزی را از دست بدهد،نشان می دهد که در ذهن نیمه هشیار او اعتقاد به از دست دادن وجود دارد.به محض اینکه انسان این اعتقاد کاذب را از ذهن نیمه هشیار خود بزداید،آنچه را که از دست داده است یا همسنگ و معادل آن را بدست خواهد آورد.
مثلا زنی مداد نقره اش را در تئاتر گم کرد،هرچه جستجو کرد نتوانست آن را پیدا کند.اما از دست دادن را نفی کرد و به تاکید گفت((در ذهن الهی از دست دادن وجود ندارد.پس من نمی توانم آن مداد را از دست بدهم و همان مداد یا همسنگ آن را به دست خواهم آورد.))
چند هفته ای گذشت تا اینکه روزی دوستی که مداد طلای زیبایی را با زنجیری به گردن آویخته بود،به او رو کرد و پرسید:((این مداد را می خواهی؟آن را از مغازه تیفانی خریده ام و پنجاه دلار برای آن پرداخته ام.))
زن که حیران از کار خدا،حتی فراموش کرده بود که از دوستش تشکر کند،گفت:((خدایا:به راستی که تو خیلی مهربانی.منظورت این است که آن مداد نقره در شأن من نبود؟))
انسان چیزی را از دست می دهد که یا حق الهی
او نباشد،و یا آنقدر که باید و شاید عالی نباشد.
چند جمله تأکیدی:
اینک گذشته ها و هرچه را که فرسوده و کهنه است کنار می گذارم.
باشد که نظم الهی در ذهن و تن و امورم برقرار گردد.
((اینک همه چیز را نو می سازم))
چون با آن یگانه جدایی نا پذیر همراهم،پس با خیر و خوشی جدایی ناپذیر خویش نیز همراهم.
از نیکوکاری خسته نخواهم شد،چون زمانی که کمتر از هر موقع دیگرانتظار دارم،حاصل آن را د رو خواهم کرد.
در ذهن الهی فرصت گمشده وجود ندارد.اگر دری بسته شود،دری دیگر می گشاید.
نور نورها بر راهم می تابد تا(( راه گشودن توفیق)) را آشکار کند.
پی نوشت:این مطلبو از کتاب(( چهار اثر از فلورانس اسکاول شین)) نوشتم چند روز پیش این کتابو خریدم خیلی کتاب تأثیرگذاریه اگه نخوندین پیشنهاد میکنم بخونین.
نویسنده:تیچر
ضد جزع و بی تابی صبر وشکیبایی است، وآن عبارت است از ثبات و آرامش نفس در سختیها و بلاها و مصائب، وپایداری ومقاومت در برابر آنها ، به طوری که از گشادگی خاطر وشادی و آرامشی که پیش از آن حوادث داشت بیرون نرود و زبان خود را ازشکایت و اعضاء خود را از حرکات ناهنجار نگاهدارد. واین همان صبر بر مکروه و ناخوشایند است که ضد آن جزع است.
وصبر اقسام دیگر نیز دارد با نامهای خاص که فضائل دیگر شمرده می شود: مانند صبر در جنگها که از انواع شجاعت است و ضد آن جبن و ترسویی است. وصبر در فرو خوردن خشم که حلم نامیده می شود و ضد آن غضب است. و صبردر مشقتها و دشواریها مانند عبادت و ضد آن فسق یعنی خروج از عبادتهای شرعی است. و صبر بر شهوت شکم و دامن و دیگر صفات پست و زشت ، و آن عفت است و قول خدای سبحان به آن اشاره دارد :
((و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی ،فان الجنه هی الماوی)) نازعات۴۱-۴۰
و اما هرکه از ایستادن در پیشگاه پروردگارش ترسید و خویشتن را از هوای نفس باز داشت، بهشت جای اوست.
و ضد آن آز و شره است.
و صبر از زاید بر حاجت در زندگانی و آن زهد است. و ضد آن حرص است.
و صبر در راز پوشی و ضد آن فاش و آشکار کردن است.
و دو صبر اول مانند صبر بر مکروه از فضائل قوه ی غضب است.
و چهارم از نتایج محبت و خشیت(بیم از عظمت و مهابت) است.و بقیه از فضائل قوه ی شهوت است.
و از اینجا معلوم می شود که هرکه صبر را بطور مطلق از فضائل قوه ی شهویه یا غضبیه می شمارد ، مراد وی بعضی از اقسام آن است.
صبر بر شادی و خوشی
هرچه برای بنده در دنیا پدید آید یا با خواهش و هوای نفس او سازگار است یا سازگار نیست بلکه او را ناخوش و ناگوار آید .
در هریک از این دو حال به صبر نیازمند است ، زیرا آنچه موافق خواهش و طبع اوست مانند تندرستی و گشادگی و فراخی اسباب دنیوی، و نیل به جاه و مال و کثرت فرزندان و پیروان ، هرگاه صبر و خویشتنداری نکند، و خود را از فرو رفتن در آن و فریب خوردن به آن نگاه ندارد ، سر کشی و طغیان می کند و در شادی و خوشی از حد می گذرد.
(ان الانسان لیطغی ان رآه استغنی - انسان چون خود را بی نیاز دید طغیان می ورزد)
و یکی از بزرگان گفته است : مومن بر بلا صبر میکند و بر عافیت جز بنده ی صدیق صبر نمی کند.
و یکی از اهل معرفت گفته است: صبر بر عافیت از صبر بر بلا سخت تر و دشوارتر است.
خدای سبحان می فرماید:
((یا ایها الذین آمنو لاتلکهم اموالکم و لا او الادکم عن ذکرالله))منافقون - ۹
ای کسانی که ایمان آورده اید مالها و فرزندانتان شما را از یاد خدا مشغول نسازد.
ومعنی صبربر متاع دنیا این است که به آن میل و اطمینان نکند، وبداند که ان به عاریت به او سپرده شده و بزودی پس گرفته خواهد شد. پس در تنعم و تلذذ فرو نرود، و بر کسانی از برادران مومن خود که آن را ندارند ننازد ، و حقوق الهی را در مال خود رعایت نماید و حق خدایی را در بدن خود با کمک به خلق بجا آورد، ودر مقام و منصب خود به مظلومان مدد رساند، و همچنین در دیگر نعمتهایی که خدا به او عطا فرموده است.
و راز اینکه شکیبایی بر متاع دنیا از صبر بر بلا دشوارتر است این است که در این صبر مجبور بر ترک چیزهای لذیذ دنیا نیست بلکه برای بهره مندی از آنها قدرت دست یافتن دارد، بخلاف بلا که او را اختیاری نیست و قدرت دفع آن را ندارد،پس صبر بر آن آسانتر است. و از اینرو می بینی که گرسنه هرگاه بر غذا دسترسی ندارد بر صبر نمودن آسانتر است تا هنگامی که بر آن دست می یابد.
جامع السعادات -جلد سوم -علامه نراقی
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

گل مريم رنگ سپيد رو برگزيد كه نماد پاكيهاست وخدا
خشبويش ساخت به خاطر اين پاكي
دوست عزيزم كه چون مريم پاكي
تولدت مبارك

جو گير نشو از دهنت درش بيار ديگه بزرگ شدي![]()
رزتا
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سرکشید از من به خشم
دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم
تغییر آدرس وبلاگ :
سلام و درود فراوان به دوستان عزیزتر از جان
باتوجه به هزینه ی بالای اجاره ها، وبلاگ یاران به آدرس فوق نقل مکان نمود.
خواهشمند است ما را فراموش نفرمایید.
راضی به زحمت نیستیم ، مهر ومحبت شما از هزاران کادو بالاتر است.
خواهشمند است چناچه پیشنهادی در جهت ارتقاء کیفی وکمی وبلاگ دارید ،مارا از نظرهای ارزشمند خود مطلع فرمایید.
درب این کلبه ی محقر بر روی تمام دوستان باز است ،ما را همراهی بفرمایید.
از لطف و مرحمت شما سپاسگزاریم/
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
طاووسی با خروسی هم قفس بود، روزی زبان به گلایه بگشود که: چه حکمت است همه اعضای طاووس زیبا و پاهای او زشت است؟ که تناسب لازمه حکمت است.
خروس، طاووس را بگفت که: لب فروبند، بین طیور تو از همگان زیباتری
و خلقت تو نیز به حکمت. در عالم نوش با نیش، خوشی با ناخوشی، درد با صحّت، حسن با عیب، پاک با ناپاک و زشتی با زیبایی است و تمام صفات پسندیده در یک مخلوق جمع نیفتد و فرد بی مثال ذات ذوالجلال جمیل بی نظیر و پروردگار بصیر است. شکر و طاعت وی بجای آر که خدای متعال پاهایت زشت بیافرید که عیب خود بینی
و به زیبایی خود غرور نگیری. پس، عیب خویش نگر و از عیوب غیر بگذر![]()
دلهاي بزرگ و احساس هاي بلند عشقهاي زيبا و پر
شكوه مي آفرينند.عشقهايي كه جان دادن در كنارش
آرزويي شورانگيز است.![]()
اما كدامين معشوق مخاطب راستين چنين عشقي
خواهد بود؟![]()
اين عشقها همواره در فضاي مهگون و جادويي اسطوره
و افسانه سرگردان اندو در دل كلمات شعرو در حلقوم
ناله هاي موسيقي و در روح ناپيداي هنرهاو يا در خلوت
دردمند سكوت و حسرت و خيال چشم به راه آمدن
كسي كه ميدانند نمي آيد.![]()
عشق مگر نه بي تابي شورانگيز دلهاست در جستجوي
گم كرده خويش؟![]()
پس چرا
عشقها راست اند
و
معشوق ها دروغ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
باز كن پنجره ها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
وطراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقيها را
گل به دامن كرده است
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگي با جگر خاك چه كرد؟
هيچ يادت هست
توي تاريكي شبهاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد؟
با سر و سينه گلهاي سپيد
نيمه شب
باد غضبناك چه كرد؟
هيچ يادت هست؟
حاليا معجزه باران را باور كن
وسخاوت را در چشم چمن زار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرند!
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن.
بعد از مدت کمی در حالیکه ایزاک تا حدی از آنجا دور شده بود، هورا با عجله خودش را به او رساند، هردو در سکوت وبدون صحبت با دیگری به مسیر خود ادامه دادند. در دست هورا نامه ای بود.
فردا صبح، همانند روزهای قبل،آسایشگاه پر جنب و جوش، در حالیکه هر گروه به کاری مشغول بودند روز دیگری آغاز گردید.
هریس آهسته به ایزاک نزدیک شد وگفت: دیروز کجا رفتید؟
-بیرون یه گشتی زدیم.
هورا در حالیکه تبسمی آرام بر لب داشت به آنها نزدیک وزیرزبانی با هریس وایزاک احوالپرسی کرد.
هریس گفت : مخ منو کار گرفتی ، دیشب در باره ی چی فکر می کردی ؟ بابا کله م داشت آتیش می گرفت.
تبسم هورا تبدیل به خنده ی آرامی شد.
ایزاک متعجبانه به آن دو نگاه می کرد ومنتظر بود تا هورا چیزی بگوید.
ساعت ۹ شب خاموشی را زدند ولی ایزاک و هورا باهم زمزمه می کردند:
-دیشب در باره ی چی فکر می کردی؟
-یک کتاب می نوشتم. شاید یکی از قوی ترین وپر محتوا ترین کتب عالم باشد.
- در باره ی چی بود؟
و هورا فقط به سقف آسایشگاه نگاه می کرد.
- با سوفیا صحبت کردی ؟
- آره
- چی میگه ؟
- هیچی!
هورا وهریس تا حالا هیچگونه آدرسی به کسی حتی ایزاک نداده بودند. اشخاصی که دوست داشتند گمنام بمانند.
هورا از کمد خودش نامه های زیادی در آورد وهمه را به ایزاک داد.
- این نامه ها پیشت باشه ولی اونا را نخونی.
- چرا پیش من ؟
- همینجوری ، جایی نیست بذارم ، پیشت باشه .
ایزاک با تعجب و اشتیاق نامه ها را گرفت ودر کمد خودش گذاشت. نامه ی جدید سوفیا هم تو اونا بود.
هورا مقید به هیچ چیز نبود وفقط در عالم خودش سیر می کرد.
روی یکی از پاکت نامه ها آدرس منزل هورا نوشته بود. ایزاک کنجکاو نتوانست از آن گذشته و یادداشتش نکند. دوره ی آموزش آنها بزودی تمام می شد وباید از هم جدا می شدند واین آدرس به ایزاک قوت قلبی می داد تا رشته ی این دوستی را گم نکند...........
سلام دوستاي خوبم
اين دعايي كه مينويسم خيلي مهمه واز خدا ميخوام شامل حالتون بشه![]()
دعاهایی که در روایات و از زبان ائمه(ع) بیان شده است همگی باید به همراه تلاش و کوشش و تحقیق همه جانبه برای انتخاب همسر باشد. یکی از دعاهایی که در این زمینه از ائمه(ع) نقل شده، دعایی است که از حضرت علی(ع) نقل شده است، ایشان فرمودند: «هر یک از شما که خواست ازدواج کند باید ابتدا دو رکعت نماز بخواند و در هر رکعت سوره ی فاتحةالکتاب و سوره ی یس را بخواند، وقتی که ازنماز فارغ شد بعد از حمد و ثنای پروردگار این گونه بگوید:
پروردگارا، همسری مهربان و بچه آور و شکرگزار و باغیرت به من عطا کن که اگر به او نیکی کردم شکرگزار باشد، و اگر به او بدی کردم مرا ببخشد، و اگر یاد خدا کردم مرا یاری کند، و اگر خدا را فراموش کردم مرا به یاد خدا بیندازد، و اگر از نزد او خارج شدم (اسرار و اموال و آبروی مرا) حفظ کند، و اگر بر او وارد شدم مرا خوشحال سازد، و اگر او را به کاری امر کردم مرا اطاعت کند، و اگر بر علیه او قسم خوردم (که او کاری را انجام دهد) او (آن کار را انجام داده) و مرا از آن قسم بریءالذمّه کند، و اگر بر او غضب کردم مرا راضی سازد. ای پروردگار صاحب جلال و اکرام، چنین همسری را به من ببخش! پس به درستی که من او را از تو خواستهام و به من نمی رسد مگر آن چیزی که تو منت می گذاری و عطا می کنی.»
ميدونم از فردا همگي اينو ميخونيد![]()
![]()
راستي ميخواستم خواهش كنم براي ۲تا مريض دعا كنيد
وبراي يكي كه دچار يه مشكلي شده دعا كنيد كه ختم به خير بشه ازتون ممنون ميشم![]()
هورا به جمع مشاعره ی بیل وایزاک اضافه شد.فی البداهه می گفت.سعی می کرد موزون وگیرا باشند وبعدخنده، هریس هوشمندانه وبالبخندی آرام،هرسه راهمراهی می کرد.شروع خوبی برای شکل گیری یک مثلث دوستی:ایزاک،هریس،هورا
دراندک زمانی صمیمیت بین آنهازیادشده،انگارسالهاست همدیگر را می شناسند. ایزاک وهورا اغلب اوقات درکنار هم صحبت می کردند:آسایشگاه،کلاس رزم،غذاخوری وزمان فراغت.هریس هم گهگاه،محافظه کارانه پیش آنها می آمد ولی سعی می کرد صمیمیتش توجه دیگران را جلب نکند.با همه دوستی برقرار کرده وباهرکس فراخور حالش دمخور می شد.
چند روز گذشت.هورا در آزمونی شرکت کرده والآن نوبت امتحان فرارسیده بود. اگرقبول می شداحتمال داشت که ازاینجابرود.با ایزاک که درمیان گذاشت، انگارتمام دنیارا بر سراو خراب کردند. ایزاک نتوانست ناراحتی خودش را پنهان کند. علاقه و وابستگی شدیدی به هورا پیدا کرده بود.گوشه ی خلوتی رفت وسعی کرد آرامش خودش راحفظ کند. تنها راهی که به نظرش آمد توسل و نذر ونیاز بود. احساس خلا وتنهایی ایزاک را کلافه کرده بود.میشل پسر عمویش تو حال وهوای خودش ، کمتر به اطراف توجه می کرد وآلفرد همشهری او کمی از آنها فاصله گرفته ودوستان جدیدی پیدا کرده بود.هریس هم آن صمیمیت والفت را با ایزاک نداشت وبا اینکه کم وبیش دور وبر ایزاک می اومد ولی نمیتونست جای خالی هورا و علاقه ووابستگی که نسبت به هورا در درون ایزاک رخنه کرده را پر کند.
دو روز گذشت نذر ایزاک اجابت شده وهورا دوباره به میان جمع برگشت. از حال ایزاک باخبر شده و با آرامی وتبسم به او آرامش می داد. تو اولین کسی نیستی که این حالت براش پیش اومده ، تا حالا عاشق شدی ؟
-آره جند سال پیش و..
-اون ،طرف مقابل رو میگم ،چه احساسی داشت؟ در مقابل تو،چه حالی بهش دست می داد؟
-چی بگم؟جطور بیان کنم؟بیان احساس یه خورده مشکله.
-آره درسته ،واقعا مشکله.میدونی الآن من تو اون حالت گیر کردم.نمیدونم چکار کنم!یه دختر خانم تو این شهر بزرگ..
-دوسش داری؟
-آره!
-چرا باهاش ازدواج نمی کنی؟
-نمیدونم .موندم! خانواده موافق نیستند.
-تکلیفشو روشن کن.
-مرتب داره تلفن میکنه .هر روز زنگ میزنه اینجا.
سرگروهبان گروهان ،دوست وآشنای خانوادگی هورا بود وهر کاری میتونست برای اون انجام می داد. مرخصی های چندساعته واگه کاری داشت کوتاهی نمی کرد.
هورا گفت:فردا تعطیله،بریم بیرون.یه سر بزنم پیشش.توهم بیا.
ایزاک مانده بود چی بگه،سری تکان داد.
خونه ی هورا تو پایتخت بود ولی کمتر اونجا می رفت واغلب تو جمع دوستان بود. طرز فکر وعقایدی خاص،نبوغ واندیشه ای فوق العاده در درون هورا وجود داشت.شاید این قدرت تاحدی او رااز جمع فاصله می داد. در سن ۲۲سالگی نفوذ خوبی در سیستم حکومتی داشت و ارتباطی که کسی از آن باخبر نبود با نگاهی به جمع آنجا از افقی بالاتر. تنها کسی که می توانست این موج قدرت را درک وتحلیل کند هریس بود. موجودی تله پاتی که از راه دور می توانست با هورا ارتباط فکری برقرار ،روی مغز وفکر دیگران اثر گذاشته ،تحلیل وطراحی کند. هر زمان با هورا صحبت می کرد ،ایزاک گوشها را تیز کرده تا بتواند از حرفهای آنها سر در بیاورد وهریس با خنده می گفت :ایزاک متعجب مانده که اینا چی میگن. و واقعا همینطور بود ایزاک با هوش سرشارش خیلی دقت می کرد عمق حرفهای آنها را بفهمد.همین صمیمیت بین آنها باعث بوجود آمدن دشمنانی در آن جمع شده وتا حدی برای هورا که فردی بی خیال ودرون گرا بود ،مسئله ساز شده بود.
هریس ،ایزاک را در جریان قدرت درونی خودش می گذاشت و میگفت برای تقویت آن باید کار مثبت انجام بدهم.
- این مجموعه وروابط بین افراد را با انرژی ذهنی طوری تنظیم کرده ام که به شما آسیبی نرسد. بعضی ها وقتی به من نگاه می کنند ،رابطه ای درونی را احساس کرده و آن ناشی از کنکاشی است که در ذهن آنها انجام می دهم.
این سخنان زمانی برای ایزاک محرز شد که هریس چند چشمه از تواناییهای خودش را به او نشان داد واطمینان پیدا کرد که هریس از قدرت خارق العاده ای برخوردار است.
بعد از صبحانه ایزاک وهورا لباس پوشیدند.همان لباسهای نظامی وبا اتوبوس به اون ور شهر رفتند. نه پایین شهر بود ونه بالای شهر.تقریبا طبقات متوسط . پیاده شدند ودر محله ای که ایزاک با آن آشنا نبود به آرامی قدم می زدند. هورا از قبل هماهنگ کرده وگفته بود برای دیدنش می آید.
سوفیا درب منزل پیش خواهر کوچیکش انتظار می کشید.منتظر هورا وچقدر برایش خسته کننده. بی تابی می کرد تا اورا ببیند...
السلام علیک یا عالم ال محمد 












مردى از امام صادق علیه السلام نصیحتی خواست! آن حضرت به او فرمودند:
1- اگر خداى تعالى روزى را به عهده گرفته است غصه خوردنت براى چیست؟!
2- اگر روزى تقسیم شده است، حرص و آز براى چیست؟!
3- و اگر سنجش (در قیامت) حق است، پس ثروت اندوزى براى چیست؟!
4- و اگر عوض دادن خداى تعالى حق است، پس بخل ورزیدن براى چیست؟!
5- و اگر كیفر الهى آتش دوزخ است، پس گناه براى چیست؟!
6- و اگر مرگ حق است، پس شادمانى براى چیست؟!
7- و اگر (كارنامه) اعمال بر خدا عرضه مىشود، پس فریب براى چیست؟!
8- و اگر گذر كردن بر صراط حق است، پس خودپسندى براى چیست؟!
9- و اگر تمام چیزها به قضا و قدر است، پس اندوه براى چیست؟!
10- و اگر دنیا ناپایدار است، پس اعتماد و آرامش به آن براى چیست؟!

تمام جغرافياي قلبم را مي شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عميقش را، جنگل های
فشرده و تو در تويش را و دریاهای ژرف و آبي اش را …
اگر نقشه کشي بلد بودم بي شک بهترين نقشه ها را مي کشيدم. ازين سرزميني که درون من
است. نقطه به نقطه اش را بي هيچ اشتباه!
کوه های بلند مهرباني اش را مي شناسم ، دره های سياهش را، رود های عشقي که به هر سو
روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشيده پرسش هاي بي پايان بوجود آمده است.
همه را مي شناسم.... همه را مي بينم.... هر اتفاقي که مي افتد آگاهم....
اما خيلي بد است که آدم زمين قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوي زمين لرزه را
بگيرد!...مي بينم که ابرهاي باران زا مي آيند ، مي بارند و مي روند . سيلاب ها را مي بينم که بر
زمين دلم جاري مي شوند… اما راهي نمي شناسم که راه بر سيلاب ها ببندم. وقتي برف
عشق مي بارد مي دانم که همه جا يخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پويايي
رودبارهاي کوچک خواهد بست …
اما … در بارش اين برف، در روان شدن سيلاب، در لرزش زمين…ناچارم ناچار!
اين اتفاقها که مي افتد خارج از گستره توانايي من است… آگاهي من آمدنشان را پيش بيني
مي کند اما جلوي رخ دادنشان را نمي گيرد… اين آگاهي تنها رنجم مي دهد.
چرا که مي دانم…مي دانم که چه ها در سرزمين دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز
"نگریستن" چاره اي ندارم!
در جست و جوي تواني هستم که "پیش امد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به
فرمان آرد… نگذارد که سيلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمين لرزه هر دم که خواست
بناهاي روشن قلبم را فرو ريزد…
در جست و جوي آن "نیرو " هستم ، آن "توان "، آن "قدرتی " که باز مي دارد و جلوي ويراني را
مي گيرد. چيزي فراتر از بينش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهي …
جغرافياي قلبم را خوب مي شناسم… پير و بلد اين راهم!...
سپري مي خواهم که در برم گيرد و سرزمين قلبم را از گزند "امدنی های ناگهان " در امان نگه
دارد. سرچشمه اي که رويين تنم کند.
اين " نیرو " را ، اين "توان " را، اين سپر "را، اين "سرچشمه " را نمي شناسم!
هنوز پس از اينهمه سال که از فوران آگاهي مي گذرد مي بينم که بسيار "ناتوانم "! بسيار
بيشتر از بينشي که دارم… بسيار دردناک تر از "آگاهي" اي که بدان مي بالم… با چشمان
جغرافيادانم ناتواني ام را روشن مي بينم. اما درمانش را نمي شناسم. از چه جنس است؟ از
کدام سو مي آيد؟ چگونه مي آيد؟ مي آيد؟
هوالمحبوب
ای علی! همیشه فکر می کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متاثرم که اکنون من بر تو مرثیه می خوانم ! ای علی! من آمده ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غم آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نی وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی
...می خواستم که غم های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم های کثیفم را به زیبایی مبدل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.
می خواستم که پرده های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می گذرد، بر تو نشان دهم و کینه ها و حقه ها و تهمت ها و دسیسه بازی های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.
ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته و ناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می کردم; اما هنگامی که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم راز و همنشین شدم.
ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی دانستم. تو دریچه ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی ها و زیبایی های آن را به من نشان دادی.
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود; کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان ها می برد و ازلیت و ابدیت را متصل می کرد; کویری که در آن ندای عدم را می شنیدم، از فشار وجود می آرمیدم، به ملکوت آسمان ها پرواز می کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می رسیدم; کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می گداخت و همه ناخالصی ها را دود و خاکستر می کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می نمود...
ای علی! همراه تو به کویر می روم; کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می تازد.
ای علی! همراه تو به حج می روم; در میان شور و شوق، در مقابل ابهت وجلال، محو می شوم، اندامم می لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می آیم و با خدا به درجه وحدت می رسم
پينوشت:بر گرفته از وبلاگ شهيد مصطفي چمران


تا زیبایی خویش را در دریاچه تماشا کند او آنچنان مجذوب تصویر خویش می شد که روزی به آب افتاد و در دریاچه غرق شد و داستان از این قرار است که پس از مرگ نرگس پریان جنگل به کنار دریاچه آمدند
افسانه نرگس
زن جوان و زیباییکه هر روز به کنار دریاچه می رفت
درياچه را لبا لب از اشکهای شور یافتند
دریاچه جواب داد:من برای نرگس گریه می کنم.
پریان گفتند:هیچ جای تعجب نیست
چون ما هم همیشه در پی او بودیم
اما تنها تو بودی که می توانستی زیبایی او
را از نزدیک تما شا کنی
آنگاه دریاچه پرسید:مگر نرگس زیبا بود؟
پریان شگفت زده ! پرسیدند:چه کسی بهتر از تو
این را میداند؟
او هر روز در ساحل تو می نشست و به سوی تو خم می شد!
دریاچه لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت:
من برای نرگس گریه می کنم
اما هرگز متوجه زیبایی او نشدم
من برای او گریه می کنم زیرا هر بار که به روی من خم می شد
می توانستم در ژرفای چشمانش بازتاب زیبایی خویش را ببینم.
لقمان به فرزندش گفت: حسود را سه نشانه است: پشت سر غيبت مي کند، رو به رو تملق مي گويد و از گرفتاري ديگران شاد مي شود.
امام علي(ع):
1:حسادت عيبي رسوا و بخلي سهمگين است و حسود تا به آرزوي خود درباره مقصودش نرسد آرام نمي گيرد.
2:حسود زود خشمگين مي شود و دير کينه از دلش مي رود.
3:حسادت نتيجه اي جز زيان و ناراحتي که دلت را سست و تنت را بيمار مي گرداند به بار نمي آورد.
امام صادق(ع):
نصيحت و خيرخواهي از حسود محال است
رسول اکرم(ص):
در برآوردن نيازهاي خود از پنهان کاري کمک بگيريد، زيرا هر صاحب نعمتي مورد حسد واقع مي شود
امام علي(ع):
آفرين بر حسادت! چه عدالت پيشه است! پيش از همه صاحب خود را مي کشد.
به نام خدای دانائیها
حتما تا ته بخونید ....5 دقیقه هم نمیشه
بعضی وقتا خواسته های آدم براش اونقدر مهم میشه که حاضر براش هر قیمتی بپردازه ...
مثلا با یه دختری دوسته....
اونو می خواد.....
اما هر چی تلاش می کنه بش نمی رسه ....
به جائی می رسه که میبینه دیگه کسی نمی تونه کمکش بکنه جز خدا ...
میاد مومن میشه .....
گدا میشه ....
در خانه خدا با حال خاصی زار میزنه ...
خلاصه یه عارف کاملی میشه برا خودش و دیگه یه حال و هوای خاصی داره ...
یه مدتی به همین منوال میگذره ..
میبینه خبری نشد.....
به عشقش نرسید ..
بازم زار میزنه ...
خدا رو قسم می ده که حاجتش رو برآورده کنه......
اما میبینه که نه مثل اینکه خدا بی خیالش شده ...
انگار هر چی بیشتر داد می زنه و گریه می کنه خدا کمتر جوابشو می ده ....
میاد با خدا قهر می کنه ....
لجبازی می کنه ......
می ره و یه مدتی پشت سرشم نگاه نمیکنه ....
دیگه نمیاد در خونه ی اوستا کریم .....
هنوزم با خدا قهره ....
میشینه با خودش خاطراتشو مرور میکنه ....
کجاها با هم رفتن.......
دعواها .......
قهرها........
اشتی ها .....
یه دفعه می بینه که انگار داره اوضاع ردیف میشه ....
خبرای خوب می شنوه .....
امیدوار میشه ....
میبینه که داره جریان ازدواجش ردیف میشه ....
خوشحاله و سرمست .....
دیگه تو پوست خودش نمی گنجه ......
می خواد از خوشحالی بال در بیاره .....
با خودش می گه :
ایول به خدا ....
با اینکه من باش قهر کردم بازم هوامو داشت و جریانمو ردیف کرد ...
یه دو روز میگذره ...
یه دفعه یه خبر بد می شنوه ...
دوباره همه چی به هم خورد .....
دوباره نشد ....
دوباره روز از نو روزی از نو ...
می گه : اه به این خدا ...
داشت کارم ردیف می شد ...
الکی گفتم خدا بود....
اونم به خودش گرفت و حالمونو گرفت ...
بابا ما اصلا نخوایم خدا رو ببینیم کیو باید بینیم ....
نخوایم خدا بهمون کار داشته باشه چیکار باید بکنیم ؟
خلاصه زیاد ازین شر و ور ها میگه ...
به خدا فحش می ده و ......
اما صد افسوس .....
و هزار افسوس .......
و هزار هزار افسوس.....
ای کاش فقط یه دقیقه میشست و فکر میکرد .....
فقط یک دقیق....
که چرا خدا داره باهاش اینجوری میکنه .....
وقتی میگه خدایا، جوابی نمیشنوه...
اما وقتی قهر میکنه همه ی کاراش ردیف میشه ....
خب اگه اینجوریه همه برن با خدا قهر کنن و حاجت بگیرن دیگه ...
درجوابش میدونی چی باید گفت ؟
فقط اینو میشه گفت که :
هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش میدهند.....
نمی دونم اما خدا می گه :
من هرکس رو بیشتر دوست داشته باشم بیشتر مبتلاش میکنم ....
بیشتر درد بش می دم تا بیاد در خونمو من صدای قشنگ یا الله یا الله اونو بشنوم...
بیشتر رنج بش می دم تا بیاد در خونمو من صدای دلنشین ناله هاش رو بشنوم .....
حالا ممکنه بگی :
ما اگه نخوایم خدا ما رو دوست داشته باشه کیو باید ببینیم ....
من بت می گم :
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی ....
اینا شعر نیست ...
واقعیته ..........
حقیقت عالمه ......
مگه نشنیدی حسین بن علی تو کربلا چی کشید ...
مگه نشنیدی که حتی شش ماه ی اونو جلو چشماش پرپر کردن ....
حسین این همه بلا کشید اما جز رضایت خدا چیزی نخواست ....
وخدا مباهات کرد به حسین و تشکیلاتش ...
و خدا خصوصیاتی به حسین داد که به احدی از امامان نداد ...
حتی به جدش رسول الله .....
حتی به باباش علی .....
وحتی به مادرش فاطمه ....
خب این خصوصیات به چه خاطر بود ؟
می دونی به چه خاطر بود ؟
فقط به خاطر شدت سختیهای حسین .....
خدا حسین رو آورد به این دنیا تا یه درسی به ما بده .....
اون درسم اینه :
نابرده رنج گنج میسر نمی شود .....
خدا یه حسین فدائی کرد به خاطر این درس ....
پس تو هم بدون .....
اگه داری سختی می کشی خدا دوستت داره .....
خدا داره نگات می کنه ....
خدا داره بت افتخار می کنه .....
و اگه دوستت نداشت می گفت :
حاجت این بنده رو بدید بره که از صداش بدم میاد ....
دیگه نمی خوام صداشو بشنوم ....
هر چه زودتر بش بدید بره ....
پس فکر نکن اگه خدا جوابتو نداد دوستت نداره ...
برعکس...
عاشقته که بهت نمی ده ....
و اگر جوابتو داد فکر نکن که دوستت داره....
بیا یه جوری باشیم پیش خدا ......
اونوقته که هر چی بخوایم خدا بمون می ده ....
می دونی باید چه جور بود ؟
من می گم ....
تا حالا دیدی یه دونه مرده شور رو که داره شخص متوفی رو می شوره ؟
اگه ندیدی برو حتما ببین ....
ما باید مقابل خدا مثل اون مردهه باشیم تو دست اون مرده شوره ....
تسلیمه تسلیم .....
بیا به خدا اعتماد کنیم و بذاریم هر کاری که دلش می خواد با ما بکنه ...
ضرر نمی کنی ......
رفاقت با اون خیلی خوبه.....
و بدون اگه دردمندی و دلت پر از غصه ست .....
خدا با تمام وجودش عاشقته و می خواد که صداتو بشنوه ...
پس تو هم از ته دل صداش بزن ......
از ته دل عاشقش باش
پ.ن: تهیه شده
در: واحد نکات و حکایات گروه مکتب المهدی ( عجل الله تعالی فرجه ا
لشریف )
در خلوت من نگاه سبزت جاريست
اين قسمت بي تو بودنم اجباري است
افسوس نميشود كنارت باشم
اي دوست تمام لحظه ها تكراري است
سلام به همه عزيزان.اميدوارم همه خوب باشيد.

هوالتواب

جورج جورداق مسیحی میگوید :
" فماذا عليک يا دنيا لو حشدت قواک فاعطيت في کل زمن عليا بفکره و لسانه و ذي فقاره"
یعنی:
اي دنيا ترا چه مي شد که در هر زماني نيروهاي خودت را جمع مي کردي و به ما يک علي تحويل مي دادي،با همان فکر علي،قلب علي،زبان علي،ذوالفقار علي، کمالات علي؟!
یاران شهادت امیر عشق و دوستی حضرت علی (ع) را به تمام شیعیان تسلیت می گوید
مخلصتون
زار

حضرت علي بن ابيطالب عليه السلام فرمود:
در دعاي هيچ كس به چشم حقارت منگريد زيرا كه خداوند متعال دعاي خيري را كه يهودي در حق شما كند مستجاب خواهد فرمود گرچه دعايي كه در حق خويش كند به هدف اجابت نخواهد رسيد
منبع :کتاب نشان از بی نشانها /مولف:علی مقدادی اصفهانی/ص۴۰۶
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|